تبليغاتX
یک تبعیدی از/در بهشت

یک تبعیدی از/در بهشت

اعترافات یک روح ب×ر×ه×ن×ه

فشار انگشتانم بر صفحه کیبورد هم ویرایش میشود و من خسته ام از سانسور هر لحظه ی خودم. از ویراستار درونم متنفرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 14:55  توسط ناتسی  | 

برایت راز سین ها را گفته ام؟

یادم نیست اما امسال

سبزه را از سر سفر بر خواهم داشت

سینه سرخی در قفس خواهم کرد

با قفس در سفره خواهم چید

بگذار تو خود راز این سینه ی سرخ را

افشای فرزندانت کنی

چون میدانم عشق من

عمر غصه در عصر قیر و خیابان و دود

بیش از یک سال نیست

بگذار این سینه سرخ

رمزی باشد بین من و تو

روی سفره ی هفت سین ما

به یاد سینه های پرشوری

که سرخ سرخ

از داغ سرب

روی قیری سیاه

نفس نفس

آرام گرفت

نه همچنان بی قرار است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 18:4  توسط ناتسی  | 

میگویی : و اینک منم زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد
من چه بگویم که از آستانه هم گذشته ام
فصلها فصلها و فصلها را بارها تا آستانه آمده ام و اینک
روزهایی طولانی است که شب گریبان من را گرفته است
سرما و سکوت و تعمیق در روزهایی که سپری شده است
اینسان من بر آستانه ایستاده ام
تنها
تو گویی هر زنی که متولد میشود در آستانه ای محکوم به ایستادن است
ایستادن و پوسیدن

چه احساس غریبی دارم
نکند در آستانه ی عشق هستم باز
نکند میپوسم و میسوزم که باز
در آستانه ای دیگر تولد یابم

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 17:59  توسط ناتسی  | 

از سخترین کارها شروع کن.

خودت را ببخش

 

هنوز این سخترین کار را انجام نداده ام. کسی هست به من یاد بدهد چگونه این کار را بکنم؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 14:29  توسط ناتسی  | 

چند روزی این مثنوی تاخیر شد.

بنا به عللی که همه بهتر اطلاع دارند دسترسی به اینترنت مقدور نبود. مجال دل انگیزی بود که ببینم بود و نبود ما برای کسی مهم است یا خیر. از حجم کامنتها و اظهار لطف های دوستان مطمئن شدم که خوشبختانه طبق معمول بود و نبود ما فرقی نداشت.

مگسی بر کهی نشست و زان خاست

بر آن کهه چه افزود از آن چه کاست

تویی(تبعیدی) آن مگس - این جهان کوه تو

چو رفتی جهان را چه اندوه تو

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم دی 1388ساعت 16:2  توسط ناتسی  | 

برای ندیدنت... پاییز انتخاب بدی استکه برگ های خزان؛ تحمل تک قدم های یک عابر تنها را ندارند
و باد سرد آذر فقط با دست های توست... که گر می گیرد


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 15:4  توسط ناتسی  | 

از شب یلدای هجرت گریه تا فصل جنون

این یک مصرع از شعری است که بسیار قدیمتر گفته ام. از کل شعر نه بیتی دیگر و نه حتی مصرع اول این شعر را یادم هست./ حال و هوای همه یلدایی است و فردا زمستان در پیش خواهد بود. فصل بارش برف و سرما و شبهایی طولانی. نه دوستشان ندارم.

روشنایی و بهار را دوستر دارم.

جایی خواندم که پدری به پسر نصیحت میکند که : پسرم اگر مجبور شدی در یک مهمانی شرکت کنی که دوستش نداری سعی کن الکی هم که شده بهت خوش بگذره.

پس میاموزم که از زمستان هم لذت ببرم. این هم بخشی از زندگی است . یلدای تو هم خوش بگذرد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 19:25  توسط ناتسی  | 

مطلبی با عنوان ذکر شده نوشتم. برای پست کردنش دو دل (مردد) بودم. خواستم پاکش کنم ولی بعد تصمیم گرفتم بزنم آپلودش کنم. وقتی روی دکمه (ثبت مطلب و بازسازی وبلاگ) کلیک کردم بعدی از کمی هن هن کردن دیدم که پیام خطا بر صفحه ظاهر شد. دو سه بار این اتفاق افتاده است. پستهایی که برای نمایش دادنشان مرددهستم خود بخود آپلود نمیشوند.

بنظرتان حسی که کاربر دارد میتواند شبکه و کامپیوتر را که ظاهرا بی جان است تحت تاثیر قرار دهد؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم آذر 1388ساعت 18:5  توسط ناتسی  | 

مدیران و روسا دوست دارند کارمندان زیر دستشان چگونه باشند؟

آیا میخواهند خلاق و فعال باشند؟

بنظرم مدیران و روسا چندان هم به این امر علاقه و رغبتی نشان نمیدهند. مخصوصا در شرکتهای بزرگ عموما کارمندان خلاق و با استعداد خطری بالقوه برای منصب و صندلی مقامات بالاتر بحساب میایند. 

فرض کنید در شرکتی هستید که شما بسیار شایسته تر از مدیر آن شرکت هستید(مدیر صاحب شرکت نیست) شما هم آدم خلاقی هستید و مایلید از طریق بروز خلاقیتهایتان حس جاه طلبی خود را هم راضی کنید. چگونه با مدیر و یا رئیس برخورد میکنید؟

در ادامه :

مریم در بخش کامنتها گفته است :

من روال خودم رو طي مي كنم. كارهايي كه دوست دارم انجام مي دم. نگاه يك زن به شغل با نگاه يك مرد به شغل فرق مي كنه. مهم اين نيست كه مدير بالادست من كه از مزاياي شغلي خيلي بهتري برخورداره، آدم ضعيفيه. مهم اينه كه من قوي باشم. تو هر سمتي كه دارم. حتي اگر آبدارچي اداره ام هستم، آبدارخونه برام يه امپراتوري باشه كه بايد همه جاش برق بزنه. مهم اينه كه به كارم عشق بورزم و خلاقيت هام رو بروز بدهم. اهميتي نداره مديرم چه فكري مي كنه. يا احساس خطر مي كنه. مهم اينه كه من با شغلم عشق بازي كنم. فقط به خاطر خودم.

این نوشته اش وادارم کرد جمله ای را که مدتی است کم کم در ذهنم در حال شکل گیری است (ولی هنوز کامل نیست بنویسم)

شخص وقتی از شغل و کارش ناراضی است نباید انتظار داشته باشد که سایرین (روسا و مراجعین ) از کار او راضی باشند (یعنی از عملکرد او در آن شغل راضی باشند) هرچند عکس این جمله اصلا درست نیست یعنی شاید شما از کارتان کاملا راضی باشید ولی دیگران از عملکرد و نحوه کار شما ناراضی باشند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت 20:7  توسط ناتسی  | 

بنظر میرسد بخش عظیمی از زندگی معنوی باشد. از پاره ای مسائل مادی که همه ی ما درگیر آن هستیم که بگذریم میبینم بخش عظیمی از زندگی من با غیر مادیات پوشیده شده است.

دوستی آن سر دنیا ناخوش احوال است (من غمگین میشوم )

دیشب خواب خوبی دیدم (من شاد میشوم)

دیروز از تلویزیون یک حرف ناحسابی شنیدم( من غمگین میشوم)

امروز با یکی از دوستانم کلی گفتیم و خندیدیم(من شاد میشوم)

وقتی غمگین میشوم کارها درست نیستند. وقتی شاد میشوم کارها بهتر میشوند و دنیا جور خاصی تابناک میشود. 

کلمات قصار  : اگر نتوانم از امروزم لذت ببرم تمام تلاشم برای لذت بردن از فردا نتیجه نخواهد داد (یک تبعیدی از در بهشت)

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آذر 1388ساعت 14:40  توسط ناتسی  |