تبليغاتX
یک تبعیدی از/در بهشت

یک تبعیدی از/در بهشت

اعترافات یک روح ب×ر×ه×ن×ه

الوداع گل‌ساري

دوستان عزيز و خوانندگان محترم

همانگونه كه قبلا برايتان نوشته بودم از روز شنبه كارم را از دست خواهم داد و طبعا با سرنوشت نامشخصي روبرو هستم. يعني خيلي چيزها عوض خواهد شد. بنابراين شايد نتوانم ديگر اينجا چيزي بنويسم. اگر دوباره آمدم از روزهايم و تجربه‌هايم و از چيزهايي كه شاد و غمگينم مي‌كند برايتان خواهم گفت و حرفهاي شما را هم خواهم خواند. دلم ميخ‌واست (مانند اوشا) متني رسا در اين پست در اختيارتان باشد كه بخوانيد ولي متاسفانه جز اين كه در حضورتان است از مغزم تراوش نكرد.

درود بر همه‌ي شما

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناتسی  | 

هر وقت به تو فكر مي‌كنم

ياد بزرگترين اشتباه زندگيم مي‌افتم.

كاش اينقدر فكر نمي‌كردم كه تو روزي آدم موفقي خواهي شد.

كاش ترا هم با خودم ميكشيدم پايين. ور دل خودم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناتسی  | 

گاه به گاه

گاه مهم است

گاهي هم مهم نيست

و اين گاه به گاه بودن و نبودنت

بي تابم مي‌كند.
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناتسی  | 

پاسخ

پن فرندي دارم از زمان‌هايي قبل از آن زمان كه هنوز خيلي چيزها معنا داشت.

دوباره مرا پيدا كرده است و برايم چيزهايي مينويسد. سالها از او بي خبر بودم و او هم از من.

گاهي برايم چيزهايي مينويسد و گاهي هم من جوابش را مينويسم (بندرت) اين اولين جوابيه من است. در پاسخ چيزهايي كه نوشته و حرفهايي كه در مورد زندگي خودش و من گفته است.


درست است گاهي حوصله ام سر ميرود اما به ندرت تو حوصله‌ي مرا سر برده‌اي!

نميدانم چه رازي است اما هميشه چيزي جذاب در تو براي من بوده است. خواسته‌ام با تو حرف بزنم. دير زماني قبل‌تر آن وقتها كه شور و شري داشتم من هم آرزو مي‌كردم سفر كنم. شايد يادت باشد كه ميگفتم زندگيم هيچ ماجرايي ندارد و از آن خسته و گلايه‌مند بودم. تو ميگويي اكنون من به ثبات رسيده‌ام راست ميگويي ديگر روزهايي طولاني كار نميكنم. هدف خاصي را در زندگيم دنبال نميكنم. هيچ چيز شادم نميكند شايد باورش  سخت باشد
سالهاست براي خودم لباسي از روي علاقه نخريده‌ام مگر تن پوش‌هايي از زور پاره شدن شلوار و يا تنگ شدن كمر آن به مدد افزايش دور كمرم. سالهاست براي خود عطري نخريده‌ام. كتابي نخريده‌ام. از ته دل نكوشيده‌ام كسي را خوشحال كنم. جز انچه به اجبار دنيا جلوي رويم قرار داده است كاري نكرده و عكس العملي نشان نداده ام. به كسي عشق نورزيده‌ام و در تب و تاب طولاني مدت هيچ چيزي نبوده‌ام. از غذا لذت نمي‌برم و به سفر فكر نمي‌كنم. به خوردن بستني و به ساختن خانه‌اي براي خودم. سالهاست كه خسته و درمانده به اين فكر ميكنم كه اين روزها هم بگذرد . اگر تو به اينها ثبات ميگويي؛ راست است من با ثبات شده‌ام. اما نه چون زورقي كه طناب لنگرش به گوشه‌ي امن ساحلي بسته شده باشد و يا چون كشتيي كه در گوشه اي
لنگر اسايش انداخته است.

اين منم ؛ مرا كه خوب مي‌شناسي؛  آدمكي با آرزوهاي بزرگ ؛ خوش آمدي به دنياي يك بازنده اما تو باثباتش بخوان

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناتسی  | 

باكي نيست

توي بسترم غلت ميزنم مدتي است براي جلوگيري از مناقشه‌ و جرو بحث و شايد هم بدلايلي ديگر زود به بستر ميروم و تن لشم را به گرماي بستر ميسپارم. بعد صبح هم زود از خواب بيدار نميشوم اما هنوز هوا تاريك است و هنوز يكي دو ساعتي به اذان صبح مانده زير لحافم وووول مي‌خورم. با خودم مي‌گويم جهنم. كجاي دنيا را گرفته بودي كه ميخواهي بقيه‌اش را هم بگيري؟
+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناتسی  | 

مي‌ترسم

و انگار بايد شاكر باشم كه مي‌ترسم

چون ترس يعني اينكه هنوز چيزي براي از دست دادن دارم.

شكرت اي خدا.

داشته‌ها و نداشته‌هايت را شكر!


اما اگر اين حرف درست باشد كه ترس يعني اينكه هنوز چيزي براي از دست دادن داريم. پس واي بحال آنان كه زياد دارند. زندگيشان در وحشت است و رعب.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناتسی  | 

نصيحت

موهاي دور و بر گوشش سفيد شده بود. كارمند با سابقه‌اي محسوب مي‌شد. اولين و يا شايد هم دومين هفته‌ي استخداميم در شركت بود. با هم ماموريت رفتيم. پاي دستگاه مشغول به كار بود و گاهي هم چيزي را از يك سيستم قديمي براي من شرح داد.

توي ماشين انگار چيزي يادش آمده باشد رو به من كرد و گفت: به هيچ كدام از همكارانت اعتماد نكن. اگر توي دهنت پر از خون بود آن را جلوي روي آنها تف نكن.


اين روزها او نيست؛ اما فكر ميكنم همان حكايت خشت خام و آينه و پير و جوان بود.   نصيحت نغزي بود.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناتسی  | 

خواب

مدتها بود خوابي به اين شيريني نديده بودم. خواب ديدم در كشوري دور دست هستم به همراه دوستي كه فعلا يادم نيست. تمام روز را پر بودم از شيريني اين خواب.

شب بعدش به اين فكر مي‌كردم كه اگر واقعا هم در آن كشور و در آن شهر بودم تنها همين روياي شيرين بود كه باقي مي‌ماند.!
درست است از گذشته فقط رويا و خاطره است كه باقي مي‌ماند. اگر رنج مي‌كشيم و اگر لذت مي‌بريم وقتي همه چيز به گذشته مي‌پيوندد هيچ اثري ديگر باقي نمي‌ماند جز رويا.

آه ، چه مي‌شد كه  خواب‌هامان را هم مي‌توانستيم مانند روياهاي زمان بيداريمان كنترل كنيم. فكر مي‌كنم در اين صورت چقدر خوشبخت مي‌بوديم.

تصور كن ، امشب مي‌خوابي و با خودت مي‌گويي امشب مي‌خواهم يك درام عاشقانه ببينم و ببيني.
امشب مي‌خوابي و مي‌گويي مي‌خواهم بمدت ده سال در اوج جواني در آمريكا زندگي كنم.
امشب مي‌خوابي و مي‌گويي مي‌خواهم در كشوري بميرم كه مزد گوركن بيش از آزادي بشر نيست...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناتسی  | 

مثلث

عشق - هنر - زيبايي


فكر كنم اگر قرار است مثلث شرارتي باشد اين سه هستند.

شيطاني‌ترين مثلثي كه مي‌تواند موجود باشد.

به رسانه‌ي ملي نگاهي بيندازيد تمام هم و غمش همين سه مقوله است.


ادب از كه آموختي ...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناتسی  | 

آدمها

آدمهايي كه كار وحشتناك انجام مي‌دهند دليل اين نيست كه خودشان هم وحشتناك هستند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط ناتسی  |